تبليغاتX
نامم به تو بستگی دارد
شخصی
دردهاي من
گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست
درد مردم زمانه است
مردمي که چين پوستينشان
مردمي که رنگ روي آستينشان
مردمي که نام هايشان
جلد کهنه ي شناسنامه هايشان
درد مي کند

من ولي تمام استخوان بودنم
لحظه هاي ساده ي سرودنم
درد مي کند ...

انحناي روح من
شانه هاي خسته ي غرور من
تکيه گاه بي پناهي دلم شکسته است
کتف گريه هاي بي بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است...

دردهاي پوستي کجا ،
درد دوستي کجا

 

 

 

قیصر امین پور

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 1:43  توسط آبگینه  | 

عزیز دلم

نگاه کن..ببین چشمهایت دیگر پر نور نیست...اینقدر از عیب دیگران خاک بلند کردی که همه بر چهره ات نشسته..آرام باش دردانه ام...

 

ایگو...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 11:24  توسط آبگینه  | 

پدربزرگ بزرگ بود برای این که به قدر فهم تو کوچک شود و تو کوچک بودی برای اینکه بال و پر بگیری در حرفهای بزرگ او...او گفت سیبی که سیلی باد خورده باشد سهیلش زده اند و تو به تکرار کودکانه ات سیلی زدی بر سیب...

 

 

ایگو...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 10:43  توسط آبگینه  | 

نمی دانم چقدر پارچه برد...یادمه بچه که بودم مادربزرگ یک دستش را باز می کرد در عرض شانه ..پارچه را به نوک انگشت می سپرد و بقیه را صاف تا نوک بینی می کشید می گفت اندازه دستمه ..این میشه یک متر..این ها را چرا گفتم؟خواستم پارچه را بگویم یا مادربزرگ را..آهان پارچه را ....یعنی صرف پارچه داشت؟؟؟!!!..اصلا چرا پارچه ٬ کاش در بین جواهر می پیچیدنش.. شاید این بود که نورش چشم مارا کور نکند...آخر فقط پنج ماهه بود ..نمی دانم به خنده ی لبهایش باید گریه می کردم یا خنده وقتی همراه مادر لباس آخرت پوشید... وقتی هر دو یک جا در آغوش هم بدرود گفتن..نه آنان با اینجا کاری نداشتند که خداحافظی کنند آنان به اربابان خود سلام کردند...یا کاشف الکرب ان وجه الحسین

 

این نوروز از هر نو روزی کهنه تر بود

 

ایگو...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 0:45  توسط آبگینه  | 

آن بار برایت خواندم یادت هست؟

((پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت   نا خلف باشم اگر من به یکی نفروشم))

اشتباه می خوانند این را.می خوانند((به جوی نفروشم)) جو که فایده ندارد٬ بخار ندارد٬ نه نانش. نه آبش .آن که کار آدم را ساخت گندم بود و انگور.نان گندم و آب انگور... و گرنه نان جو و آب جو هیچ کدام کار کسی را نساخته .می خواهند به نفسشان تنگ بگیرند.نان جو می خورند.نه؟

حالا آسیاب به نوبت .نان گندم این دنیا٬ آب انگور آن دنیا.ملتفتی که؟ اول یک جا بودی ٬ نه نان گندم حق داشتی بخوری٬ نه آب انگور. حالا آمده ای اینجا ٬ نان گندم می توانی بخوری٬ اما هنوز آب انگور بخری٬ می گیرند می بندندت به تخته. فردا یک جایی می روی که نان گندم است و آب انگور.پس فردا را خدا عالم است.

 

 

کورش علیانی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 12:16  توسط آبگینه  | 

وسقاهم ربهم طهورا یعنی چی؟ می خواهی بدانی؟ بهار٬ یک روز که باران گرفت ٬ برو زیر باران٬ آن وقت می فهمی.یکی دو قطره اش را می فهمی

 

 

کورش علیانی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 22:53  توسط آبگینه  | 

یک ساله شد
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 23:43  توسط آبگینه  | 

دستان گره کرده ٬ خون جاری شد از گوشت و پوست و احساسم زمانی که ناخن هایم بر آن فرو می رفت
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 22:32  توسط آبگینه  | 

آیینه چو نقش تو بنمود راست       خود شکن آیینه شکستن خطاست 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 15:22  توسط آبگینه  | 

 

 

مرد صاحب درد، درد مرد، می‌داند که چیست
قدر اهل درد صاحب درد می‌داند که چیست

حال تنها گرد، تنها گرد، می‌داند که چیست
هر زمان در مجمعی گردی چه دانی حال ما

آنکه نخل حسرتی پرورد می‌داند که چیست
رنج آنهایی که تخم آرزویی کشته ‌اند

هرکه را بودست آه سرد، می‌داند که چیست
آتش سردی که بگدازد درون سنگ را

عقل کی منصوبه‌ی این نرد می‌داند که چیست
بازی عشقست کاینجا عاقلان در شش درند

هر که یک پیمانه زین می‌ خورد، می ‌داند که چیست
قطره‌ای از باده‌ی عشقست صد دریای زهر

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 20:29  توسط آبگینه  |