می گویند بزرگ شدی...
منع شده ام...ء
دوست داشتن را...ء
منع شده ام...ء
دوچرخه سواری را...ء
دویدن های شادمانه را...ء
لیس زدن بستنی قیفی را...ء
تنها زیر باران رفتن را...ء
شب بیرون زدن را...ء
شعر گفتن را...ء
آواز خواندن را...ء
رشته ای که دوست داشتم را...ء
گل خریدن های بی دلیل را...ء
خنده های قاه قاه را...ء
گریه کردن های زار زار را...ء
دوستت دارم گفتن های بی پروای صادقانه را...ء
در آغوش گرفتن های عادی دوستانه را...ء
اس ام اس زدن را...ء
چت کردن تا نیمه شب را...ء
پای درد دل یک دوست نشستن را...ء
کنسرت موسیقی سنتی رفتن را...ء
مشهد رفتن بی برنامه ریزی را...ء
تنها بر ساحل دریا بودن را...ء
دنبال خدا رفتن را...ء
کافر شدن را...ء
مسیحی شدن را...ء
یهودی شدن را...ء
شاید دوباره مسلمان شدن را...ء
دل گرفتن بدون دلیل را...ء
شادی در مجلس عزا را...(که رفته ست پیش او...)
اعتماد به آدمهای اطرافم را...ء
گم کردن و پیدا کردن خودم را...ء
دیوانه شدن را...ء
به کوی و بیابان زدن را...ء
شاید عاقل شدن را...ء
به قول دوستی ، هر لحظه بی عشق نماندن را...ء
عاشق شدن را...ء
خودم بودن را...ء
دوست داشتنِ...ء
انسانی را...ء
انسانی را...ء
انسانی را...ء
در بند تقدیرم...ء
دلگیر دلگیرم...ء
از غصه می میرم...ء
ایگو...