نمی دانم چقدر پارچه برد...یادمه بچه که بودم مادربزرگ یک دستش را باز می کرد در عرض شانه ..پارچه را به نوک انگشت می سپرد و بقیه را صاف تا نوک بینی می کشید می گفت اندازه دستمه ..این میشه یک متر..این ها را چرا گفتم؟خواستم پارچه را بگویم یا مادربزرگ را..آهان پارچه را ....یعنی صرف پارچه داشت؟؟؟!!!..اصلا چرا پارچه ٬ کاش در بین جواهر می پیچیدنش.. شاید این بود که نورش چشم مارا کور نکند...آخر فقط پنج ماهه بود ..نمی دانم به خنده ی لبهایش باید گریه می کردم یا خنده وقتی همراه مادر لباس آخرت پوشید... وقتی هر دو یک جا در آغوش هم بدرود گفتن..نه آنان با اینجا کاری نداشتند که خداحافظی کنند آنان به اربابان خود سلام کردند...یا کاشف الکرب عن وجه الحسین

 

این نوروز از هر نو روزی کهنه تر بود

 

ایگو...