رفتم
ایگو...
ایگو...
فردای آن روز دوباره شهريار کوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت ديروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بيايی من از ساعت سه تو دلم قند آب میشود و هر چه ساعت جلوتر برود بيشتر احساس شادی و خوشبختی میکنم. ساعت چهار که شد دلم بنا میکند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را میفهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بيايی من از کجا بدانم چه ساعتی بايد دلم را برای ديدارت آماده کنم؟... هر چيزی برای خودش قاعدهای دارد.
شهريار کوچولو گفت: -قاعده يعنی چه؟
روباه گفت: -اين هم از آن چيزهايی است که پاک از خاطرها رفته. اين همان چيزی است که باعث میشود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعتها فرق کند. مثلا شکارچیهای ما ميان خودشان رسمی دارند و آن اين است که پنجشنبهها را با دخترهای ده میروند رقص. پس پنجشنبهها بَرّهکشانِ من است: برای خودم گردشکنان میروم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچیها وقت و بی وقت میرقصيدند همهی روزها شبيه هم میشد و منِ بيچاره ديگر فرصت و فراغتی نداشتم.
به اين ترتيب شهريار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظهی جدايی که نزديک شد روباه گفت: -آخ! نمیتوانم جلو اشکم را بگيرم.
شهريار کوچولو گفت: -تقصير خودت است. من که بدت را نمیخواستم، خودت خواستی اهليت کنم.
روباه گفت: -همين طور است.
شهريار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازير میشود!
روباه گفت: -همين طور است.
-پس اين ماجرا فايدهای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو يک بار ديگر گلها را ببين تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع میکنيم و من به عنوان هديه رازی را بهات میگويم.
شهريار کوچولو بار ديگر به تماشای گلها رفت و به آنها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمیمانيد و هنوز هيچی نيستيد. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستيد که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه ديگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همهی عالم تک است.
گلها حسابی از رو رفتند.
شهريار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگليد اما خالی هستيد. برایتان نمیشود مُرد. گفتوگو ندارد که گلِ مرا هم فلان رهگذر میبيند مثل شما. اما او به تنهايی از همهی شما سر است چون فقط اوست که آبش دادهام، چون فقط اوست که زير حبابش گذاشتهام، چون فقط اوست که با تجير برايش حفاظ درست کردهام، چون فقط اوست که حشراتش را کشتهام (جز دو سهتايی که میبايست شبپره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِهگزاریها يا خودنمايیها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هيچی نگفتنهاش نشستهام، چون او گلِ من است.
و برگشت پيش روباه.
گفت: -خدانگهدار!
روباه گفت: -خدانگهدار!... و اما رازی که گفتم خيلی ساده است:
جز با دل هيچی را چنان که بايد نمیشود ديد. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبيند.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبيند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کردهای.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کردهام.
روباه گفت: -انسانها اين حقيقت را فراموش کردهاند اما تو نبايد فراموشش کنی. تو تا زندهای نسبت به چيزی که اهلی کردهای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.
اما
با اين همه
تقصير من نبود
که با اين همه...
با اين همه اميد قبولي
در امتحان سادهْ تو رد شدم
اصلاً نه تو ، نه من!
تقصير هيچ کس نيست
از خوبي تو بود
که من
بد شدم!
برای کبوتری که به من گفت چرا حالا که سقف قفس خراب شده نمی پری؟؟؟!!!! کاش میدونست ماهی دل من توی تنگ پر آب اشکهام دم تکون میده اما برای پرواز باله هاش کوچیکه...این برای عشقی که قداساتش تا نفس در سینه دارم با من میتپه...این برای نفسی که بوی اونو میده ...اینها و همه ی خوبی ها و آرامشها میهمان دلی که زیباترین بلور سبزه..
ایگو...
ناگاه روی دادم و طوفان شروع شد
ابری سیاه آمد و باران شروع شد
باریدم آنقدر که به پایان رسید ابر
آنگاه آسمان درخشان شروع شد
خورشید بر شقیقه ی من ایستاده بود
آبی ترین دقایقم از آن شروع شد
در من هزار نام درخشنده جان گرفت
من مات مات بودم و پایان شروع شد
ایگو ...
این روزها پر شنیده ام که چرا نمینویسی؟؟؟می خوانم که چه تنهاست..می خوانم که به فکر حساب و کتاب و ضرب و تقسیم افتاده اند....میشنوم کسی روز شمار آمدن رمضان شده..کسی می گوید حلال کن ..کسی میگوید آمدم زیارت قبول نمی گویی..دیگری می گوید نامردی..دیگری به جفا می خواندم..آن که مهربانترین است ستایش میکند..دیگری به حسادتم میخندد..کجا ایستادم..اندوهی ژرف؟؟؟!!!نه جایی نوشته بود اگر ایستادی بشین و اگر نشسته ایی بخواب اگر خوابیدی برخیز..مدتهاست همچون رقاصه ها در حال نشست و برخاستم اما چه بی حاصل...سخت است بشنوی صدایی که از حنجره ی او بیرون می اید اما خودت را به نشنیدن بزنی، ببینی که شاید باری از پنجره ی چشمانش به تو نگاه می کند اما خودت را به نفهمی بزنی...همه ی این سختها هیچ کدام از نگاه سنگین تو مهربانم سنگین تر نیست..می دانم شرمگینت کردم میدانم به لختی چون بط عطار خواستم پر در آب بشویم..کاش میدانستم این آب نیست که مرا پاک میکند و به دمی زنده..مرا می بخشی؟؟؟من که پیراهن یوسف ندارم تا کوری چشمانم دوا کنم..راستی یادم نبود که من را قیاس با یعقوب ابلهانه است..اما به که اندیشه کنم..به آن که مرا نفهمید یا به آن که من او را نفهمیدم..همواره به نیروی قویتری کشیدی مرا..اما باز بی سرو سامانی ام ببین..حتی به او که مرا پری وش میخواند هم اعتباری نیست که چون آتش دید مرا ابلیس خواند..تو مرا ببر..به آنجا که آرامش در انتظارم باشد..خواستمش اجابتم نکرد..شاید کرد و من اعورانه،تنگ نظرانه و کوتاه نظر به دنبال کوچکتری هستم که نباید باشم..تو خود الله خواندی خود را اما من تو را لطیف می خوانم تو را سریع رضا میخوانم تو را همه ی تنم میخوانم...خدای من خود را در آتش گناهانم مجازات نکن میدانم ..اما تو رحیمی..تو رحمانی
سوپر ایگو...