اعورانه
این روزها پر شنیده ام که چرا نمینویسی؟؟؟می خوانم که چه تنهاست..می خوانم که به فکر حساب و کتاب و ضرب و تقسیم افتاده اند....میشنوم کسی روز شمار آمدن رمضان شده..کسی می گوید حلال کن ..کسی میگوید آمدم زیارت قبول نمی گویی..دیگری می گوید نامردی..دیگری به جفا می خواندم..آن که مهربانترین است ستایش میکند..دیگری به حسادتم میخندد..کجا ایستادم..اندوهی ژرف؟؟؟!!!نه جایی نوشته بود اگر ایستادی بشین و اگر نشسته ایی بخواب اگر خوابیدی برخیز..مدتهاست همچون رقاصه ها در حال نشست و برخاستم اما چه بی حاصل...سخت است بشنوی صدایی که از حنجره ی او بیرون می اید اما خودت را به نشنیدن بزنی، ببینی که شاید باری از پنجره ی چشمانش به تو نگاه می کند اما خودت را به نفهمی بزنی...همه ی این سختها هیچ کدام از نگاه سنگین تو مهربانم سنگین تر نیست..می دانم شرمگینت کردم میدانم به لختی چون بط عطار خواستم پر در آب بشویم..کاش میدانستم این آب نیست که مرا پاک میکند و به دمی زنده..مرا می بخشی؟؟؟من که پیراهن یوسف ندارم تا کوری چشمانم دوا کنم..راستی یادم نبود که من را قیاس با یعقوب ابلهانه است..اما به که اندیشه کنم..به آن که مرا نفهمید یا به آن که من او را نفهمیدم..همواره به نیروی قویتری کشیدی مرا..اما باز بی سرو سامانی ام ببین..حتی به او که مرا پری وش میخواند هم اعتباری نیست که چون آتش دید مرا ابلیس خواند..تو مرا ببر..به آنجا که آرامش در انتظارم باشد..خواستمش اجابتم نکرد..شاید کرد و من اعورانه،تنگ نظرانه و کوتاه نظر به دنبال کوچکتری هستم که نباید باشم..تو خود الله خواندی خود را اما من تو را لطیف می خوانم تو را سریع رضا میخوانم تو را همه ی تنم میخوانم...خدای من خود را در آتش گناهانم مجازات نکن میدانم ..اما تو رحیمی..تو رحمانی
سوپر ایگو...