م.د.م

دستان گره کرده ٬ خون جاری شد از گوشت و پوست و احساسم زمانی که ناخن هایم بر آن فرو می رفت

برایت می نویسم ای غریب مانده در کنج سینه ام

آیینه چو نقش تو بنمود راست       خود شکن آیینه شکستن خطاست 

...

 

 

مرد صاحب درد، درد مرد، می‌داند که چیست
قدر اهل درد صاحب درد می‌داند که چیست

حال تنها گرد، تنها گرد، می‌داند که چیست
هر زمان در مجمعی گردی چه دانی حال ما

آنکه نخل حسرتی پرورد می‌داند که چیست
رنج آنهایی که تخم آرزویی کشته ‌اند

هرکه را بودست آه سرد، می‌داند که چیست
آتش سردی که بگدازد درون سنگ را

عقل کی منصوبه‌ی این نرد می‌داند که چیست
بازی عشقست کاینجا عاقلان در شش درند

هر که یک پیمانه زین می‌ خورد، می ‌داند که چیست
قطره‌ای از باده‌ی عشقست صد دریای زهر

*

حقیقت انسان به آن چه اظهار میکند نیست بلکه حقیقت او نهفته در آن چیزی است که از اظهار آن عاجز است بنابراین اگر خواستی او را بشناسی نه به گفته هایش بلکه به ناگفته هایش گوش فرا بسپار

د.د

هوا را از من بگیر اما لبخندت را نه

 

 

ایگو...