فردا...پس فردا...
آن بار برایت خواندم یادت هست؟
((پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت نا خلف باشم اگر من به یکی نفروشم))
اشتباه می خوانند این را.می خوانند((به جوی نفروشم)) جو که فایده ندارد٬ بخار ندارد٬ نه نانش. نه آبش .آن که کار آدم را ساخت گندم بود و انگور.نان گندم و آب انگور... و گرنه نان جو و آب جو هیچ کدام کار کسی را نساخته .می خواهند به نفسشان تنگ بگیرند.نان جو می خورند.نه؟
حالا آسیاب به نوبت .نان گندم این دنیا٬ آب انگور آن دنیا.ملتفتی که؟ اول یک جا بودی ٬ نه نان گندم حق داشتی بخوری٬ نه آب انگور. حالا آمده ای اینجا ٬ نان گندم می توانی بخوری٬ اما هنوز آب انگور بخری٬ می گیرند می بندندت به تخته. فردا یک جایی می روی که نان گندم است و آب انگور.پس فردا را خدا عالم است.
کورش علیانی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۸۶ ساعت 12:16 توسط آبگینه
|